ده روز آخر ماه آبان هفته سختی برای من و امیرمهدی بود بابا سیاوش برای انجام کاری رفته بود اصفهان و من و امیرمهدی ایلون و ویلون بودیم.....بعد از ظهر روز جمعه برای بدرقه بابا سیاوش تا دم در ورودی رفتیم بابا قرار بود آژانس بره تا ترمینال خواستم خودم برسونمش اما رضایت نداد و گفت امیرمهدی ناراحت میشه و گریه میکنه ....بابا که رفت داشتیم از پله ها بالا میرفتیم که امیرمهدی خودش رو بهم چسبوند گفتم چی شده مامان اشاره کرد به گلوش در حالی که چشمهاش پر از اشک بود و گفت غصه اومده تو گلوم...قربون دلت بشم مامان
اونشب به خاطر پسری رفتم خونه مامان اینا اما شب بعد با هم موندیم خونه موقع خوابش مرتب میگفت بابا دیر کرده و من هر سری توضیح میدادم بابا رفته پیش بابابزرگ اینا اصفهان تا اینکه خوابش برد ...نیمه های شب حدود ساعت ٣ بیدار شد و اینقدر جیغ زد و داد و بیداد کرد که نگو ...هر کاری میکردم آروم نمیشد ....اولین بار بود که اینطوری شده بود ...هر چیزی میدید میگفت ماره یا سوسکه و خلاصه شب بدی گذروندیم ...از اون به بعد مامان نمیذاشت تنها بمونیم خونه و منم خیلی برام سخته برای چند روز جای خاصی باشم هرچند مامان اینا کم نمیذاشتن برامون ...ممنون مامان گلم....خلاصه این چند روز یه پام خونه خودمون بود و یه پام خونه مادراینا
خونه مادراینا که بودیم خاله رضوان لحظه به لحظه امیرمهدی رو بوس میکرد و پسری هم خیلی بدش میاد نمیدونم چی شده بود که امیرمهدی ناراحت بود خاله رضوان بوسش کرد و امیرمهدی با عصبانیت گفت
به جای اینکه بهم احترام بذاری بوسم میکنی؟
خاله فاطمه ماساژور زهرا اینا رو داد به امیرمهدی و گفت ببر بالا بهشون بده ...پسری برد و زود هم برگشت ..خاله پرسید به کی دادی ....به عمو حاجی ....تشکر کردی از عمو حاجی ....نه او باید از من تشکر میکرد ....خوب ما ماساژورشون رو آورده بودیم و باید تشکر میکردیم ...نه من زحمت کشیدم و اون رو بردم بالا باید تشکر میکردن
طبق معمول کلی آب خورد ...پسری اینقدر آب نخور ....خود آبه میگه من چیکار کنم ...چی میگه ....میگه امیرمهدی پنتوس ....پنتوس یعنی چی .....یعنی بازم آب بخور بیشتر بخور
مامان بهتره زودتر بابا بشم ...چرا ...که ریش در بیارم خیلی دوست دارم ....چه جالب ...بعد تو بشو دخترم بابا هم بشه پسرم ...وقتی هم رانندگی میکنم میگم حواسمو پرت نکنین تازه پارک هم می برمتون
در مورد باکتریها و کرمهای دندون براش توضیح دادم گفت اسم کرم چیه و منم الکی گفتم کرم آسکاریس ...چند شب بعد ...مامان در مورد باکتریس برام بگو ....باکتری منظورته ...نه باکتریس ....باکتریس چیه ....همون کرمه دیگه ..آها آسکاریس ...آآآآآرررره
آسکاریس یادم رفته بود
امیرمهدی از خوردن کالباس و سوسیس محرومه چونکه بابا سیاوش به شدت مخالفه و هر از گاهی شاید خونه مادر اینا خورده و حسابی هم خوشش اومده و بعضی وقتها میگه برام بخرید که البته هیچ وقت اجابت نمیشه ....مامان بریم مغازه ....برای چی مامان ...که کالباس بخریم ...نمیشه که مامان کالباس بد و غیرمجازه ....نه بریم به آقای فروشنده بگیم کالباس با مجاز بهمون بده ....به نظرتون چیکار کنم میترسم خیلی براش مهم بشه و روش اثر بذاره که براش نمی خریم
جدیدا یه ورزش اختراع کرده به اسم ندٌاری و خیلی هم دوستش داره به اینصورت که کمانش رو دور گردنش قرار میده اونرو در جهات مختلف حرکت میده
امیرمهدی قوه تخیل فوق العاده داره و میتونه یه نمایشنامه ١ ساعتی به تنهایی بازی کنه و همزمان در قالب چند شخصیت ایفای نقش میکنه....به جای هر کدوم از افراد با صداهای مختلف صحبت میکنه و ماشالله به گل پسرم اصلا در طول نمایش نقشها و صداها رو قاطی نمیکنه
عکسهای امیرمهدی در مسافرت تابستان (اصفهان-کاشان-قم-یزد-شیراز).....با چند ماه تاخیر
عکس زیر پارک بادی شاهین شهر اصفهان هست ارتفاع این آبشار خیلی زیاد بود و فقط بچه های 7 سال به بالا جرات داشتن و میرفتن ...امیرمهدی من با شجاعت تمام 2 بار رفت بار اول یه کم ترسید ولی باز هم خودش خواست بره و بعد از سری دوم خودش گفت بسه مامان در حالیکه اصلا رنگ به رو نداشت



این عکس هم یه رستوران سنتی در بازار امام اصفهان هست








