تولدت مبارک عزیز دلم
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  

تولد تولد تولدت مبارک خوشگلکم تشویقماچ

عمر مامان چهار سال که وارد زندگیمون شدی و لحظه های شادش رو شادتر کردی و مرهمی شدی برای لحظه های ناخوشش

خنده هات روحیه مون رو شاد میکنه و گریه هات مطمئنمون میکنه که هستی نفسم

زیباترین هدیه زندگی من تولدت مبارک

دوست داشتم لحظه تولدت این پست رو ارسال کنم که نشد  ...٢٨ اسفند ساعت ۵/۶ بعد از ظهر

پسرکم چون مهمون هامون ( عمو کریم و خانواده ،عمه کبری و خانواده و مامان بزرگ) امروز تشریف آوردن و قراره سال تحویل هم پیشمون باشن و من هم تا دیروز مشغول خونه تکونی بودم فرصت نکردم برات جشنی تدارک ببینم که قول میدم در اولین فرصت جبران کنم 

پسر نازم خیلی با عجله نوشتم مطمئنم با قلب مهربونی که داری همین اندک رو هم از مامان قبول میکنی تمام زندگی من



 
امیرمهدی به مهدکودک می رود
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥  

بالاخره امیرمهدی گل من هم به مهدکودک رفت هرچند خودم ناراحتم ناراحت اصلا دوست نداشتم بره اما لازم بود

تقریبا 2 سال پیش برای پیدا کردن یه مهدکودک خوب به کلی از مهدکودک ها سر زدم اما دریغ از یه دونه ...هر چند بالاجبار امیرمهدی رو دریکی از همون مهدکودک های به درد نخور ثبت نام کردم و 3 روز رفت روزی 3 ساعت و توی اون 3 ساعت هم کلی بازی میکرد اما هر شب اینقدر گریه میکرد و اصرار که منو دیگه نبر اونجا من خونه مادر رو بیشتر دوست دارم و منم که حساسیتم سر به فلک کشیده فوری راضی میشدم و روز بعد دوباره راهی خونه مادراینا می شدیم

راستش بگم وقتی میگفت مهد نمیره خودم بیشتر خوشحال میشدم آخه واقعا کیفیت مهدکودک ها اینجا پایینه با اون همه محدودیتی که برای این بچه های عاشق بازی قائلند

اما چرا لازم بود بره مهد ....اول اینکه قول داده بود از 4 سالگی بره و پسرکم خودش مرتب تکرار میکرد هرکس ازش میپرسید مهد میری یا نه میگفت از 4 سالگی قراره برم حتما و دوم اینکه بازیهای تخیلیش بسیار بسیار زیاد شده بود و همیشه چند تا پسر بچه تو بازیهاش شرکت داشتن ...البته کلا قوه تخیل امیرمهدی خیلی قویه و از 2 سالگی خودش رو نشون داد اما الان خیلی شدید شده ...عاشق بازیگری در چند نقشه برای همین صلاح دونستم بذارمش مهد

کلی دوباره سرچ کردم و بالاخره جایی رو پیدا کردم که بگی نگی از بقیه بهتر بود... یعنی خداییش بهتر از تمام مهدکودک های موجود در شهرمونه ...به امیرمهدی نشون دادم و یه مهدکودک دیگه از همین معمولی ها هم بردمش و گفتم پسری حالا کدوم یکی رو انتخاب میکنی و همونطور که میدونستم گفت هیچکدوم ...بهش گفتم اگر انتخاب نکنی مامان برات انتخاب میکنه ....گفت بذار فکر کنم یه کم فکر کرد و بعد گفت اولی بیشتر دوست دارم

حالا 4 روزه که داره میره و وقتی میرم دنبالش میگه مامان چرا زود میای هنوز بازیم تموم نشده ...و من هر روز ازش میپرسم دوست داری بازم بری و در دل دعا میکنم بگه نه اما پسرکم میگه آره فردا هم میرم

ای خدای بزرگ و مهربان هر چه را که خیر و صلاح ما در آن است سر راهمان قرار ده و ما را آنی به خودمان وا مگذار ! آمین



 
اندر حکایت من و پسری
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸  

من و امیرمهدی روزگاری میگذرونیم با هم دیدنی ،بعضی روزها هر دو پر از مهربونی هستیم و همدیگه رو غرق بوسه میکنیم طوریکه فکر میکنم هیچ مادری به خوشبختی من نیست بغلو بعضی روزها چنان تو سر و کله هم میزنیم و چنان من غرق نیشگون از طرف سپلک میشم که تا چند روز نه تنها جای نیشگون هاش بلکه قلبم با تمام وجود درد میکنه گریهو از خودم میپرسم مثل من مادری هست

امیرمهدی! یکسال پیش بعد از کلی صحبت با خودم و سبک و سنگین کردن همه جوانب تصمیم گرفتم کارم رو که سالها براش زحمت کشیده بودم رها کنم و تمام وقت برای میوه زندگیم مادری کنم ...با خیالی آسوده نامه استعفا رو نوشتم و دادم به رئیس بزرگ و محترم که ایشان لطف کرده و موافقت نکردن و به جاش یک ماه به من مرخصی تشویقی دادن من هم تشکر کرده و رفتم به مرخصی و دوباره دقیقا بعد از یک ماه با در دست داشتن نامه استعفا برگشتم اداره و رفتم خدمت رئیس بزرگ و نامه رو تقدیمشون کردم و برگشتم خونه

از 18 بهمن 87 من شدم مامان مهندس خانه دار که همیشه من و تو با هم باشیم و همون موقع به من قول دادی که از چهارسالگی بری به مهدکودک ....و امروز 18 بهمن 88 هست و چیزی به چهارسالگیت نمونده و مرتب تکرار میکنی که من دوست ندارم چهارساله بشم چون باید برم مهدکودکقهقهه...یعنی اینقدر وحشتناکه یا از زبلی تو هست گل گلی

و اما یه ویژگی خاص

اوایل که امیرمهدی تازه فامیلی خودش رو یاد گرفته بود هرجا میرفت و یا هرکس ازش میپرسید خودش رو خیلی قشنگ و بلند و رسا معرفی میکرد ....یه مدت بعد متوجه شد که فامیلی من یه چیز دیگه هست و با فامیلی خودش و باباش فرق میکنه برای همین سریع فامیلی خودش رو عوض کرد و هرجا میرفتیم برای معرفی خودش بعد از اسمش فامیلی من رو میگفت ...رفته بودیم شهر بابا سیاوش اینا و همه کلی از این قضیه ابراز ناراحتی میکردن و معترض بودن که چرا فامیلی خودش رو نمیگهچشمک .....و حالا مدتیه که بعد از اسم، فامیلی خودش میگه و بعدش هم فامیلی من رو اضافه میکنه با ی نسبت و میگه مامان آخه من پسر تو هم هستم دیگه ..هم پسر بابا و هم پسر مامان درسته ؟ و من میمونم که چی جوابش بدم ...تازه جدیدا هی میگه بریم شناسنامه منو عوض کنید و فامیلی خودت هم به فامیلیم اضاف کنیدسوال...جلّ الخالق 

عکسهای جدید تو پست بعدی میذارم انشاءالله

 



 
تفاوت آقا پسرها و دختر خانم ها
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥  

دو هفته ای هست که امیرمهدی رو میبرم کلاس حفظ موضوعی قرآن به زبان اشاره , توی این کلاس شلوغ ١٢ دختر و ٨ پسر قرآن آموز هستن و  مامان ها هم باید در کلاس حضور داشته باشن چون در واقع مامان ها باید اشاره ها رو یاد بگیرن و توی خونه با بچه ها کار کنن , کار به هوش و ذکاوت بچه ها اصلا ندارم هرچند چیزای جالبی دستگیرم شد

توی کلاس زمانی که مربی می خواد تدریس رو شروع کنه میگه خوب بچه ها دیگه آروم باشید میخوام درس رو شروع کنم همین برای دخترا کافیه چون آروم میشن و تا آخر با مربی همراهی میکنن (شاید بعضی مواقع محدود با مامان صحبت کنن و با تذکر مامان هم زود آروم میشن ) اما وای وای از دست این پسرها ....خدا به فریاد برسه .... مربی داره درس میده یکی خم میشه مچ پاهاش رو میگیره کناریش محکم میزنه پشت کمرش اون یکی برای کناریش شکلک در میاره عقبی پشت گردن جلویی قلقلک میده و ....خوبه فقط هشت تا هستن ...و ما مامان های بیچاره هی حرص میخوریم و میگیم نکن بشین گوش کن و .....البته کلی هم میخندیم و برای روحیه مون خوبه

مدتیه که سعی دارم خصوصیات امیرمهدی رو به طور خاص و موکد بنویسم ...چندتایی هم قبلا نوشتم

یکی دیگه از ویژگی های منحصر به فرد (شاید شبیهش باشه اما مطمئنا محدوده) امیرمهدی اینه که با هر دو تا دستاش راحت کار میکنه منظورم اینه که هم راست دسته و هم چپ دست ....پدرم رو این مسائل خیلی حساسه و چون امیرمهدی تا ١٠ ماهگی پیش مامانم اینا میذاشتم و میرفتم اداره بابام دقیق شده بود و یه روز بهم گفت یه بار با دست راست قاشق میگیره و یه بار با چپ گفتم آره بابا متوجه شدم ....خلاصه روزی که نوبت داشت که ببرمش دکتر قاسمی (فوق تخصص کودکان )از دکتر پرسیدم و گفت حالا خیلی زوده و تا ٢ سالگی معلوم نمیشه که بچه ها راست دستن یا چپ دست ....من همچنان منتظرم و امیرمهدی تا ٢ ماه دیگه انشاءالله چهار ساله میشه در حالیکه هنوز با هر دو دستش کار میکنه .....وقتی میخواد رنگ آمیزی کنه مثلا برای درخت سبز و قهوه ای رو با هم بر میداره و با یه دست برگها رو رنگ میزنه و با دست دیگه ساقه رو (البته همزمان نه) ....یا برای برش مقوا اول با دست راست شروع میکنه به بریدن و دستش که خسته شد با دست چپ کارش رو ادامه میده .....از این خصوصیتش خوشم میاد اما هیچوقت تا حالا در این مورد باش صحبت نکردم نمیخوام خیلی به این مسائل توجه کنه تا به وقتش انشاءالله

تا بعد 



 
قصه های شبانه امیرمهدی
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧  

تا اونجایی که یادم میاد امیرمهدی با قصه هایی که من براش تعریف میکنم به خواب میره البته نه اینکه در حین شنیدن قصه بخوابه ...نه ...کلی بعدش هم تفسیر میکنه و بعد با اولتیماتوم من که صحبت تعطیل شد آروم میشه و میخوابه ....٩٠ درصد قصه ها ساخته و پرداخته ذهن فعالاز خود راضی خودمه که ساعت ١٠ شب الی ١١ تراوش میکنند و اگر اونها رو ضبط کرده بودم حالا میتونستم کلی کتاب چاپ کنم ...زبانحیف که نشد....به خاطر روحیه لطیف امیرمهدی (و البته خودم)اکثر قصه ها مضمون مهربونی دارن و به خوبی و خوشی تموم میشن

امشب اصلا حال قصه گفتن (البته فکر کردن و قصه ساختن) نداشتم برای همین زود تمومش کردم و امیرمهدی هم که انتظار نداشت به این زودی تموم بشه با ناراحتی چند بار گفت مامان چیزای دیگه هم داشت که نگفتی و من هم با قاطعیت میگفتم نه مامان تموم شد

چند لحظه بعد.....مامان ......بله مامان .....من قصه بگم .....آره مامان

بسم الله الرحمن الرحیم ....یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود....یه آقا شیره بود و یه خانم شیره ....سه تا بچه داشتن که اسم اونها محمدپور و زهرا پیرمرزا و زهرا کریمی بود.....زهرا کریمی از همه کوچیکتر بود ....آقا شیره گفت عزیز من تو جنگل نرید خطرناکه گرگ میخوردتون ..اما اونها رفتن ...رفتن و رفتن تا به یه حوض رسیدن ......قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ....البته بقیه هم داره اما خوابم میاد فردا بقیه شو میگم

تشویق هوووراااا پسرم شاعر بود نویسنده هم شد (من صمیمانه از افرادی که با بچه های آقا شیره تشابه اسمی دارن عذرخواهی میکنم نمیدونم چرا امیرمهدی این اسم ها رو انتخاب کرده و من هم دوست داشتم عین قصه شو بنویسم)...امیدوارم در آینده هم شعرهاش و هم قصه هاش بهتر بشه و تناسبات رو رعایت کنه که کسی ناراحت نشه

امیرمهدی من توی هنر عکاسی هم وارده و همیشه از من و بابا سیاوش عکس میگیره و خیلی هم عالی میشه ....مسافرت تابستون هم فقط وقتی میخواستیم سه نفری با هم تو عکس باشیم مشکل داشتیم ولی دو به دو مشکلی نداشتیم و هر کس عکسها رو دیده تائید و تاکید کرده عکسهایی که امیرمهدی از مامان و بابا گرفته بهتر شده .....اینو داشته باشین ....عکسهای اخیر رو که به کامپیوتر (رایانه) منتقل کردیم عکسی بود بین عکسها که من و بابا صاحب عکس رو نمیشناختیم و جالب اینکه عکس در منزل خودمون گرفته شده بود ......کلی فکر کردیم و من یادم اومد که چند وقت پیش خانواده ای برای دیدن خونمون (قصد فروش داشتیم که جور نشد) اومده بودن و  امیرمهدی از فرصت استفاده کرده بود و عکس گرفته بود طوری که ما اصلا متوجه نشده بودیم ... من و بابا سیاوش به خاطر کار این وروجک از خنده روده بر شدیم 

اما شیرین زبونیهای پسری

مامان چرا بابا ریش داره اما من و شما نداریم .....خوب شما هنوز کوچولویی و منم که خانمم ...یعنی من بزرگ بشم ریش دارم اون موقع .....انشاءالله ...شما هیچ وقت ریش در نمیاری ....نه ...همیشه خانمی ....کلافهآره مامان ...از دست این پسرک و سوالاتش

مامان یعنی من آقا هستم و شما هم خانم .....باشه ....بگو سیاوش ماست نداریم .....ماست نداریم ...نه بگو سیاوش ماست نداریم ....سیاوش ماست نداریم ....چشم خانوم حالا میرم میخرم ......پسرم از حالا داره تمرین میکنه که امشاءالله در آینده چشم رو خوب بگه

خونه مادر اینا بودیم و به مامانم گفت مادر برم پفک و سس خرسی بخرم محکم و سبک و برسم خونه همشو باطل کنم ....قهقههمنظورش اینه که سبک هستن و خودش محکم میگیره و میاره و بعد هم همه رو نوش جان میکنه  ....خلاصه گویی رو داشته باشین

 ورزشکار خوشگل من

کاردستی امیرمهدی

کار با گواش در حالیکه مامان مشغول خواندن نماز بود

محمد پسر دایی حسن و داداش حسین کوچولو



 
امیرمهدی به زبان تصویر
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  

گل مامان

امیرمهدی در سرزمین پدری

امیرمهدی در سرزمین پدری

ایذه عشق بابا سیاوش

امیرمهدی و محمدرضا

امیرمهدی ،حسین و زهرا

عزیز مامان

قاری قرآن :امیرمهدی

امیرمهدی عاشق نظارت های مامان

 

می خواستم این عکسها توی پست قبلی بذارم اما دیدم زیاد با مطلب نوشته شده هماهنگی ندارن این بود که یه پست را بهشون اختصاص دادم



 
محرم امسال
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧  

من معمولا مطالبی که مد نظرمه به خاطر کمبود وقت دیرتر مینویسم اما چون انشاءالله در آینده امیرمهدی قراره خواننده این وبلاگ بشه دوست دارم خاطراتش ثبت بشه هر چند با تاخیر همراه باشه

و اما محرم امسال ....امسال برای من از جهاتی یکی از بهترین محرم ها بود و از جهاتی هم یکی از بدترین اونها....بعد از تولد امیرمهدی اولین محرمی بود که تونستم با خیالی راحت و آسوده برم مراسم و حسابی هم استفاده کنم از شب سوم محرم خدا توفیق داد و توی جلسات عزاداری شرکت کردم و خدا به سخنران امسال خیر بده که واقعا با بقیه سخنران ها متفاوت بود و من حسابی استفاده کردم ...البته باید از اینکه امیرمهدی و بابا سیاوش امسال تعامل بسیار خوبی با هم داشتن و هر شب ۴ ساعت رو با هم سپری میکردن (یا در منزل و یا در مراسم عزاداری) خدا رو شاکر باشم

پسرک گلم از وقتی به دنیا اومدی به خاطر دل کوچیک و مهربونت هیچ وقت لالایی نتونستم بخونم برات ...کاری که همه مامان ها راحت برای کوچولو هاشون انجام میدن....به محضی که لالایی رو میخواستم بخونم لبت آویزون میشد و چنان گریه ای میکردی که دلم کباب میشد برای همین خیلی زود متوجه شدم و دیگه نخوندم  ....از وقتی دنیا اومدی من دیگه هیچ مراسمی (مخصوصا عزاداری ائمه اطهار و شب های قدر که برام مهم بودن) نتونستم شرکت کنم البته برای اینکه دور نباشیم با هم میرفتیم اما تا چراغ خاموش میشد و یا لحن مداح یه کم حزین میشد سریع میگفتی مامان بریم و من هم چون موضوع برام مهم بود و نمی خواستم خاطره بدی از این محفل ها توی ذهنت بمونه فورا اجابت میشدی و برمیگشتیم خونه و امسال الحمدلله یکی از کوچکترین عزاداران امام حسین بودی (طبق خواسته خودت) و من هم وقتی مادرانی رو میدیدم که بچه هاشون گریه میکردن که مامان بریم من عزاداری رو دوست ندارم و اونها به روی مبارک نمی آوردن تعجب میکردم

ولی امسال به آقا ابا عبدالله الحسین بی حرمتی زیادی شد و یک عده از خدا بیخبر روز شهادت این بزرگوار کف زدن و شادی کردن ....اصلا کار به جنبه سیاسی اون ندارم و قصد هم ندارم که عمل زشت اونها رو به میزان ببرم هرچند محکومشون میکنم ....یه مسئله نگرانم میکنه آخه اونها هم توی این مملکت بزرگ شدن و نام مسلمان رو یدک میکشن و مطمئنا ۵٠ % اونها مامان و باباهای اهل نماز و روزه دارن پس چرا روزگارشون اینجوری شده ؟ ....یا تربیت و آموزشی که پدر و مادر (مخصوصا مادر ) دادن به درد نمیخورده و آبکی بوده و یا لقمه حرام وارد بدنشون شده (که اون هم برمیگرده به عملکرد پدر و مادر ) ...الله اکبر

ای خدا به من قدرت و توان و علمی رو عطا کن که فرزندم رو به بهترین نحو همانطور که خودت می پسندی بزرگ کنم و خودت بخواه که لقمه حرام به هیچ نحوی وارد سفره با برکت زندگیمون نشه

یا ارحم الراحمین



 
بیانات اخیر امیرمهدی
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠  

ده روز آخر ماه آبان هفته سختی برای من و امیرمهدی بود بابا سیاوش برای انجام کاری رفته بود اصفهان و من و امیرمهدی ایلون و ویلون بودیم.....بعد از ظهر روز جمعه برای بدرقه بابا سیاوش تا دم در ورودی رفتیم بابا قرار بود آژانس بره تا ترمینال خواستم خودم برسونمش اما رضایت نداد و گفت امیرمهدی ناراحت میشه و گریه میکنه ....بابا که رفت داشتیم از پله ها بالا میرفتیم که امیرمهدی خودش رو بهم چسبوند گفتم چی شده مامان اشاره کرد به گلوش در حالی که چشمهاش پر از اشک بود و گفت غصه اومده تو گلوم...قربون دلت بشم مامان

اونشب به خاطر پسری رفتم خونه مامان اینا اما شب بعد با هم موندیم خونه موقع خوابش مرتب میگفت بابا دیر کرده و من هر سری توضیح میدادم بابا رفته پیش بابابزرگ اینا اصفهان تا اینکه خوابش برد ...نیمه های شب حدود ساعت ٣ بیدار شد و اینقدر جیغ زد و داد و بیداد کرد که نگو ...هر کاری میکردم آروم نمیشد ....اولین بار بود که اینطوری شده بود ...هر چیزی میدید میگفت ماره یا سوسکه و خلاصه شب بدی گذروندیم ...از اون به بعد مامان نمیذاشت تنها بمونیم خونه و منم خیلی برام سخته برای چند روز جای خاصی باشم هرچند مامان اینا کم نمیذاشتن برامون  ...ممنون مامان گلم....خلاصه این چند روز یه پام خونه خودمون بود و یه پام خونه مادراینا

خونه مادراینا که بودیم خاله رضوان لحظه به لحظه امیرمهدی رو بوس میکرد و پسری هم خیلی بدش میاد نمیدونم چی شده بود که امیرمهدی ناراحت بود خاله رضوان بوسش کرد و امیرمهدی با عصبانیت گفتعصبانی به جای اینکه بهم احترام بذاری بوسم میکنی؟

خاله فاطمه ماساژور زهرا اینا رو داد به امیرمهدی و گفت ببر بالا بهشون بده ...پسری برد و زود هم برگشت ..خاله پرسید به کی دادی ....به عمو حاجی ....تشکر کردی از عمو حاجی ....نه او باید از من تشکر میکرد ....خوب ما ماساژورشون رو آورده بودیم و باید تشکر میکردیم ...نه من زحمت کشیدم و اون رو بردم بالا باید تشکر میکردن

طبق معمول کلی آب خورد ...پسری اینقدر آب نخور ....خود آبه میگه من چیکار کنم ...چی میگه ....میگه امیرمهدی پنتوس ....پنتوس یعنی چی .....یعنی بازم آب بخور بیشتر بخور

مامان بهتره زودتر بابا بشم ...چرا ...که ریش در بیارم خیلی دوست دارم ....چه جالب ...بعد تو بشو دخترم بابا هم بشه پسرم ...وقتی هم رانندگی میکنم میگم حواسمو پرت نکنین تازه پارک هم می برمتون

در مورد باکتریها و کرمهای دندون براش توضیح دادم گفت اسم کرم چیه و منم الکی گفتم کرم آسکاریس ...چند شب بعد ...مامان در مورد باکتریس برام بگو ....باکتری منظورته ...نه باکتریس ....باکتریس چیه ....همون کرمه دیگه ..آها آسکاریس ...آآآآآرررره قهقههآسکاریس یادم رفته بود

 امیرمهدی از خوردن کالباس و سوسیس محرومه چونکه بابا سیاوش به شدت مخالفه و هر از گاهی شاید خونه مادر اینا خورده و حسابی هم خوشش اومده و بعضی وقتها میگه برام بخرید که البته هیچ وقت اجابت نمیشه ....مامان بریم مغازه ....برای چی مامان ...که کالباس بخریم ...نمیشه که مامان کالباس بد و غیرمجازه ....نه بریم به آقای فروشنده بگیم کالباس با مجاز بهمون بده ....به نظرتون چیکار کنم میترسم خیلی براش مهم بشه و روش اثر بذاره که براش نمی خریم

جدیدا یه ورزش اختراع کرده به اسم ندٌاری و خیلی هم دوستش داره به اینصورت که کمانش رو دور گردنش قرار میده اونرو در جهات مختلف حرکت میده

امیرمهدی قوه تخیل فوق العاده داره و میتونه یه نمایشنامه ١ ساعتی به تنهایی بازی کنه و همزمان در قالب چند شخصیت ایفای نقش میکنه....به جای هر کدوم از افراد با صداهای مختلف صحبت میکنه و ماشالله به گل پسرم اصلا در طول نمایش نقشها و صداها رو قاطی نمیکنه

عکسهای امیرمهدی در مسافرت تابستان (اصفهان-کاشان-قم-یزد-شیراز).....با چند ماه تاخیر

عکس زیر پارک بادی شاهین شهر اصفهان هست ارتفاع این آبشار خیلی زیاد بود و فقط بچه های 7 سال به بالا جرات داشتن و میرفتن ...امیرمهدی من با شجاعت تمام 2 بار رفت بار اول یه کم ترسید ولی باز هم خودش خواست بره و بعد از سری دوم خودش گفت بسه مامان در حالیکه اصلا رنگ به رو نداشت

پسرک شجاع

 

 

کجایی پسری

این عکس هم یه رستوران سنتی در بازار امام اصفهان هست

خوشگلک من

باغی در نزدیکی اصفهان

استخری در همان باغ

آبشار نیاسر کاشان

آبشار نیاسر کاشان

باغ فین کاشان

حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها)

پارک کوهستان یزد -امیرمهدی و علی پسر دایی حاج مهدی

امیرمهدی عاشق اسکیت -زهرا و علی در حال آموزش به پسری



 
باران رحمت الهی
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧  

امیرمهدی مامان الحمدلله چند روزی حسابی بارش باران داشتیم خیلی لذت بردی بارونیت رو تنت میکردی و اصرار که بری بیرون و یکی دو بار هم رفتی و کلی خوش گذروندی

بارون که قطع شد رفتی کنار پنجره و دستهای خوشگل و کوچیکت رو بردی بالا و گفتی ای خدا این بارون ها رو بیار

امروز با هم از ساعت 2.5 رفتیم مطب دکتر خالقی فوق تخصص چشم برای چک آپ چشمهای خوشگلت ...حس میکردم باز هم شماره چشمت بالا رفته ...ساعت 5.5 نوبتمون شد خیلی همکاری کردی و اصلا نگفتی خسته شدی عزیزکم، الحمدلله دکتر گفت تغییری نکرده و به من گفت باید در این مورد نگرانی نداشته باشم چون ژنتیکی هست امکان داره بالا بره و طبیعیه فقط باید هر شش ماه چک کنیم ....فرشته خدای مهربون شکرت به خاطر تمام مقدراتت

بعضی وقتها من و بابایی وقتی میخوایم در مورد تو صحبت کنیم که صلاح نیست خودت بدونی به زبان زرگری صحبت می کنیم البته بیشتر میذاریم وقتی که مشغول بازی هستی و به ما توجهی نداری ...اینو داشته باش...یکی از عادتهایی که داری اینه که خیلی آب میخوری خیلی زیاد امشب قبل از اینکه بخوابی نصف لیوان آب نوش جان کردی و همین که رفتی زیر پتو دوباره گفتی آب ..من به بابا به زبان زرگری گفتم لگطفگاً یگه ذگرگه آگاب بگیگار... و تو پسر نازم با لبخندی که پر از شیطنت بود پرسیدی گفتی یه ذره آب بیاره آره مامان آره گفتی یه ذره ....و من هاج و واج موندم که کی اینارو یاد گرفتی

داشتم اینترنت سیر میکردم و تو با بابایی بازی میکردی ...کلی صفحه باز کرده بودم ..لازم شد برم تو آشپزخونه و به غذا سری بزنم همین که بلند شدم بابایی اومد و نشست که اینترنت کار کنه اومدی تو آشپزخونه و خیلی جدی گفتی مامان بابا وضعیت کامپیوتری شما رو خراب کرد ..چی خراب کرد ....همین چیزهایی که باز بودن و کار میکردی دیگه ....دلم میخواد وقتی این جمله ها رو میگی بچلونمت ...مامان مگه من گربه ام؟!!!!

یکی از عادت هایی که داری و بعضی وقتها خیلی خسته میشم اینه که قبل از خوابت باید کلی کف دستت رو نوازش کنم تا خوابت ببره ...از نوزادیت همینطوری بودی ...چند شب پیش گفتی مامان نازی کن و من چون حال نداشتم در حالیکه مشغول نازی کردن دستت بودم گفتم مامان چهار ساله ها دیگه نازی کردنشون تموم میشه و تو هم باید کم کم تعطیلش کنی زندایی هم برای حسین دیگه نازی نمیکنه خیلی آروم غلت زدی و پشتتو بهم کردی و گفتی کلک میزنی مامان ....تعجب از دست بچه های این دوره و زمونه

مامانی سعی میکنم یکی دو روز آینده بیام و عکسهات رو برات بذارم

 



 
امیرمهدی شاعر توانمند می شود
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٧  

امیرمهدی نمی دونم چرا فرصت نمیشه بیام و برات بنویسم ...آخه وقتی بیداری که اصلا نمیشه نوشت در واقع نمیذاری بنویسم و وقتی که خوابی هم برای تجدید قوا باید بخوابم تا توان داشته باشم که با جنابعالی کلی بازی کنم

و اما گفته های جالب شما گل مامان

مامان یه قایق برام بخر که قاشق هم داشته باشه ....قاشق چیه مامان ...همون قاشق دریا دیگه که قایق باهاش حرکت میکنه ..منظورت پاروه ...آآآآررره پارو

داشتیم ناهار می خوردیم یه زیتون برداشتی که یه کوچولو ازش کنده شده بود گفتی بابایی این رو نگاه کن مشکل داره ...مامان این رو نگاه کن مشکل داره...بعد هم زیتون رو گرفتی روبرو خودت و گفتی امیرمهدی این رو نگاه کن مشکل داره و خودت کلی خندیدی

با هم فروشنده بازی میکردیم و سه تا نایلون پر خرید کرده بودی بقیه پولت را که بهت دادم آن را انداختی توی یکی از نایلون ها توی دلم بهت آفرین گفتم که چقدر فهمیده هستی انگار فکرم رو خوندی و گفتی مامان من اینکار رو میکنم تا پول توی دستم نباشه و بتونم راحت نایلونها رو بگیرم ...عزیز دل مامان

دو هفته پیش سرما خورده بودی بهت دارو دادم اینقدر ناراحت شدی که گفتی دیگه نمیام خونمون که بهم دارو بدی ...کجا میری پس ....خونه دوست بابا و میگم در رو قفل کنه و کلید رو به من بده تا نتونید بیاید دنبالم

کیف من رو برداشته بودی و گفتی بابایی دارم خانم بازی میکنم ....خانم بازی چیه دیگه ؟ ....همین که کیف مامان رو کولمه و دارم بازی میکنم دیگه ولم کن بابایی ....مگه گرفتمت ؟.....نه از دست این حرفات ولم کن

میخواستم پنجره رو ببندم گفتی مامان نبند گرم میشه ....نه مامان سرده هوا .....نمازم رو خوندم و حسابی گرمم شد ...نمازم که تموم شد گفتم پسری پنجره باز کن گرمه ....گفتی دیدی مامان گفتم گرم میشه شیطون گولت زد گفتی نه سرده

زنگ زدی خونه مادر اینا و خاله رضوان گوشی برداشت ...خاله بابام اونجاست .....نه اینجا نیست .....آخه تلفنش اشغال داره ....اشغال داره؟!!! ....آره .....خوب چیکار کنم ؟....برو دنبالش بگرد ببین کجاست

سپلکم همیشه به شعر گفتن علاقه داشتی اما مدتیه شعرهای طولانی میگی این یه نمونه از شعرای خوشگلیه که مامان فرصت پیدا کرد و یادداشت کرد

به نام بهترین دوست

شکفته های آنجا

از همه دوره آنجا

از همه دوره آنجا

اسبی که می دونین

بچه های مهربون

شکفته ها افتادن

یک آقای بدلینگاه

اومده بود به آنجا

یه روزگاری نذاشت

که ما بسازیم حرم

البته کلی هم در موردش توضیح دادی و تفسیر کردی  و من واقعا لذت بردم چون با توضیحاتت فهمیدم چقدر خوب کلماتت رو انتخاب کردی ماچ پسر گل من دوست دارم عزیزم